|
لبهــــــــای خامــــــــوش مــــشرق و مــــغرب ار روم ، ور ســـوي آسمان شوم/ نيست نشان زندگـــي تا نرســــد نشان تــو
| ||
|
نبض نگاهها تند میزد؛ امّا زمان در
آستانه ی توقف بود. پی نوشت:تصویر متحرک است (با مرورگر فایر فاکس سازگاری بیشتری دارد و تغییرات آن مشهود است)
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 4:38 ] [ fateme-n ]
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلّت بفنائک در عزای شه دین کرببلا می لرزد / نه همین کرببلا عرض و سما می لرزد عاشورا یک امتحان بزرگ بود که در زمان و مکان خود بی نظیر بود و حقیقت و جوهره انسانهای مختلفی را برملا نمود.عاشورا به نوعی یوم الفصل هم بود زیرا حد فاصلی بین دو دسته از آدم ها شد؛ یک عده فرسنگ ها به جلو رفتند و از سکوت تا ملکوت اوج گرفتند و عده ای نیز سیر قهقرایی طی نموده و با این حماسه عظیم مصداق تعبیر قرآن کریم شدند که می فرماید: " اولئک کالانعام بل هم اضل " عاشورا وقتی لب به سخن می گشاید و محفل عاشقانه آن تعداد اندک را به تفسیر می نشیند آنها را متصلان به حقیقت توصیف می نماید زیرا مقدمه یافتن حقیقت واقع بینی و حقیقت جویی است؛ تا واقع جو نباشی حقیقتی را در نخواهی یافت. اگر امام آن ها را با حقایق آشنا کرد چون زمینه حقیقت جویی و واقع بینی را در آنها یافت. " هر گاه انسانهای وافع بین و حقیقت طلب هر چن اندک باشند- به حد نصاب برسند ، آن روز می شود از حقایق سخن گفت ". بسیار افراد بهشتیان روی زمینند زیرا نه اهل لغوند و نه گناه. قرآن درباره ویژگی های بهشت می فرماید: " لا یسمعون فیها لغوا و لا تاثیما ". انسان بهشت گون نیز اهل لغو و گناه نیست و یک بهشت متحرک است؛ او دیگر قیدها را شکسته است. حقیقت آدمی در کربلا برای عده ای این گون بود زیرا در آنجا مسیرهای سلوک را یک شبه طی کردند و از تن، جان، مال و دنیای فانی گذشتند و دنیا را به سان یک طریق نگریستن، نگاه کردند نه چشم انداز. امام علی علیه السلام درباره این نوع نگاه به دنیا می فرماید: " هر گاه کسی با دنیا نگاه کند بینایش می کند اما اگر کسی به دنیا نگاه کند کورش می سازد ". [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 7:27 ] [ fateme-n ]
تازه با هم رفیق شده بودند، خیلی با محبت و بی غل و غش بود. با اینکه از حجابش خوشش می آمد، اما تنبلی می کرد حجاب روی سرش باشد. یک روز که برای درس خواندن آمده بود خانه ایشان همراه خودش چند تا شکلات با بسته بندیهای زیبا هم آورده بود. دو تا از آنها را به او داد، خودش هم یکی از شکلاتها را باز کرد و گذاشت وسط بشقاب.
چند لحظه ای از درس خواندنشان نگذشته بود که دو تا مگس مزاحم، سر وکله شان پیدا شد و یک راست رفتند سراغ شکلاتی که بدون بسته بندی بود. او تلاش کرد مگس ها را فراری بدهد ولی کوثر خیلی آرام گرفت: " تقصیر خودشه. تا خودش را نپوشاند، مگس ها رهایش نمی کنند." فهمید که می خواهد غیر مستقیم درس حجاب بدهد و بگوید: مگسها کاری ندارند که تو به خاطر تنبلی حجاب نداری آنها کارشان مزاحمت است و فقط به ظاهر نگاه می کنند پس من و تو باید خیلی به حجاب ظاهرمان برسیم." مهرش بیشتر از قبل در دلش افتاده بود، تا به حال نهی از منکر به این قشنگی ندیده بود. پ.ن: شیعیان ما هنگامی به فرجام نیک و زیبای خداوند می رسند که از گناهانی که نهی شده اند احتراز نمایند. بحارالانوار ج ۵۳، ص ۱۷۷. [ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 5:22 ] [ fateme-n ]
تو را باید از آب سراغ گرفت که مهر مادرت بود و مهر لبهایت. بعد از آن حادثه عظیم که بر جان جهان فرود آمد، هر گاه کبوتر نگاهت پیرامون آب به پرواز در میآمد، چشمهایت بهاری میشد و دامن دامن شکوفه بر خاک میافشاند، جان تشنهات، خود را در چشمه سار دیدگانت به دست آب میسپرد و کام دلت در بارش جانت، سیراب میشد. تو را باید از سرخی بُهت نگاه آفتاب، سراغ گرفت و شرم خورشید که بیشرمی نامردان به خود میپیچید و در سایه اندوه فرو میرفت. تو را باید از خاک سراغ گرفت که محمل عروج سجدههای خاکی و بوسه گاه لحظههای افلاکیات بود. تو را باید از گوش دیوار و از چشم در سراغ گرفت که چشم بر آفتاب جمالت و گوش بر آوای کلامت سپرده بودند و مشام جانشان را با تلاوت آیاتت، با طراوت میساختند. تو را باید از صبر سراغ گرفت تا سفره دل باز کند، از بردباریات بر آن مصیبت عظمی سخن گوید و از سکوت بیشرمانه مردم بیحیا، ناله سر دهد. تو را باید از صحیفهات سراغ گرفت که منشور زندگی، دفتر ایمان و کتاب عشق و آزادگی است و عروهالوثقای دین و دنیای نیازمندان. ای سجاده نشین محراب دل! زلال خود را در چشمهسار اندیشهات میجوییم، از حبلالمتین دعایت به آسمان دل صعود میکنیم و از خاک تا افلاک، اوج میگیریم. ما را در این راه بینهایت یاریگر باش!
[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 12:36 ] [ fateme-n ]
اين جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است اين جهان بي من مباش و آن جهان بي من مرو عشق همه كس را فرض راه است (براي همه كس در راه رسيدن به هدف واجب است) در عشق قدم نهادن كسي را مسلم شود كه با خود نباشد( خودخواه نباشد) و ترك خود كند و خود را در راه عشق ايثار كند عشق آتش است هر جا كه باشد جز او هيچ چيز ديگر اجازه اقامت ندارد و هرجا كه برود مي سوزاند.... به خـــدا رسيدن فرض است(واجب است) و به ناچار هر چه بواسطهي آن به خدا رسند فرض است براي طالبان. عشـــق بنده را به خـــدا ميرساند...پس عشق واجب است براي رفتن و رسيدن. مجنون صفتي بايد كه از نام ليلي شنيدن جان توان باختن، كار طالب آن است كه در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشـــق است، بيعشـــق چگونه زندگاني كند؟حيات و زندگي را نتيجهي عشـــق و ممات و مردگي را حاصل بي عشـقي بدان.... ندانم كه عشـــق خالق گويم يا عشـــق معشوق. عشقها سه گونهاند، هر عشقي درجات مختلف دارد : عشـــق صغير، عشــق كبير و عشـــق ميانه.عشـــق صغير عشــق ماست با خداي تعالي؛ و عشـــق كبير عشـــق خـــداست با بندگان خود؛ عشـــق ميانه، افسوس كه نميتوانم بگويم كه بس مختصر فهم آمدهايم (توان فهم ان را نداريم). اگر قرآن با تو غمزهاي نكرده است(در تو اثر نبخشيده) تا قدر عشق را بداني.... اين حديث را بشنو كه محمد عليه السلام گفت: إذا أحَّبَ اللهُ عَبداً عَشِقَهُ وَ عَشِقَ عَلَيهِ فَيَقُولُ عَبدي أنتَ عاشِقي وَ مُحِبّي، وَ أنَا عاشِقُ لَكَ وَمُحِبٌ لَكَ إن أرَدتَ أوَلَم تُرِد. گفت: او بندهي خود را عاشق خود كند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گويد: تو عاشق و محبّ مايي و ما معشوق و حبيب توايم [چه بخواهي و چه نخواهي].
[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 13:36 ] [ fateme-n ]
صبر و ظفر هر دو دوستان قديم اند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد حضرت ايوب مردي نيكوكار و ثروتمند بود و تا ده نفر گرسنه را سير نميكرد نان نميخورد و تا ده نفر برهنه را نميپوشانيد هرگز لباس نميپوشيد. تا اينكه امتحان الهي بر حضرت ايوب نازل گشت و خداوند خواست حضرت ايوب را ازمايش كند. پس مال او از بين رفت، فرزندانش همگي مردند و بدبختي بر او چيره شد. همسر ايوب كه از آن همه رنج و بلا و مصيبت خسته شده بود و سخنان دلنشين شيطان نيز بر او اثر گذاشته بود، به حضرت ايوب گفت: تا كي بايد به مصيبت مبتلا باشي؟ آن همه مال و ثروت چه شد؟ جگر گوشههايت به كجا رفتند؟ آن همه عزت و جاه و جلالت كو؟ چرا از خدا نميخواهي كه بيش از اين تو را رنج ندهد و ابرهاي تيره مصائب و بليات را از بالاي سرت دور كند؟ حضرت ايوب گفت: روزگار عزت و سلامت چند سال دوام داشت؟ همسرش جواب داد: هشتاد سال.حضرت گفت: اكنون چند سال است كه در رنج و بلا به سر ميبريم؟ همسرش جواب داد: هفت سال. حضرت ايوب گفت: من از خدا شرم دارم پيش از آنكه روزگار رنج و بلا با دورا نعمت و آسايش برابر شود رفع گرفتاري خود را از او بخواهم. معلوم ميشود كه ايمان تو سست و ضعيف شده است. سپس خداوند در برابر صبر و شكر نعمت ايوب دو برابر مال و منالش را به او بازپس داد و فرزندان ديگري نيز به او داد. "كس كه در رويدادهاي روزگار شكيب نورزد دچار ناتوني و واماندگي ميشود. دعا لشكري از لشكريان آمادهي خداست و قضا و قدر بايته و حتمي را دور ميسازد. دعا به آنچه فرود آمده و آنچه فرود نيامده سود ميرساند. پيامبر اكرم " [ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 14:14 ] [ fateme-n ]
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من بیاور قطره اشکی که من هستم خریدارش بیاور قطره اخلاص دریا کردنش با من به ما گو حاجت خود را اجابت میکنیم آنی طلب کن هرچه میخواهی مهیا کردنش با من اگر گم کردهای ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت تو، توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من آوردهاند که چون آدم علیه السلام را از بهشت بیرون کردند و بر کوه سراندیب قرار گرفت چندان از سحاب حسرت، اشک ندامت از دیده بارید که از آب چشم او جویی روان گردید طوری که مرغان هوا از آب چشم او آب میخوردند و با یکدیگر میگفتند که در این مدت آبی بهتر و شیرینتر از این نخوردهایم. چون حضرت آدم این کلمات را از مرغان شنید آهی سرد از دل پردرد برکشید و بخداوند نالید و گفت: خدایا چنان شد که مرغان آسمان با آب چشم من سخریت میکنند؟ خطاب آمد: ای آدم دل خوش دار که مر غان میگویند ما هیچ آبی بهتر از آب چشم بندگان نیافریدیم. آب چشم نشان زندگی دل است و خشکی آن نماد غفلت و سیاهی دل است. پیامبر فرموده: خشکی آب چشم از قساوت قلب و کثرت گناهان و نسیان مرگ است و فراموشی مرگ از بلندی آرزو و طول امل از حب دنیا است و دوست داشتن دنیا راس و سرچشمه تمام خطاها است. چون خـــــدا خواهد که غفاری کـــــــند میـــــل بنــــده جانـــب زاری کــــــند آخر هــــر گریهای صد خنـــده اســـت مرد آخـــربین مبــــارک بنــده اســــت [ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 15:55 ] [ fateme-n ]
******************************************************************** روشن شود از ريختن اشك دل ما ابريم كه روشنگر ما در جگر ماست گريستن و صداقت وقتي لغات را فراموش ميكنيم ، بياختيار اشك از چشمانمان سرازير ميشود و ميگويد: " ميدانم كه از به زبان آوردن شرمنده شده، اما او نياز به كمك دارد" . بدين ترتيب اشك ديدگان انسانها ، بر پيام آنها مهر تاييد ميگذارد. اشكها، احساسات دروني افراد را به شيوه موثرتر، باقدرت و صادقانهتر بيان ميكنند؛حتي وقتي كه سرشك ديدگان انسانها به جهت مددخواهي از ديگران سرازير است ، باز هم ماهيتتجربهاي را كه فرد در لحظهء مخصوصي دارد نشان ميدهد.چه فرد باشور و هيجاناشك چشمانش سرازير شود و سوزناك باشد و چه به آرامي و به طور تصادفي شروع به گريستن كرده باشد، در هر دو صورت ،حس حضور سرشك ،محسوس است و انسان را متاثر ميكند. زماني كه از بودن در كنار افراد گريانناراحت هستيم، باز هم شدت حادثه ما را تحت تاثير قرار ميدهد . برخي افراد با مشاهدهء اشك، تصور ميكنند كه آنچه را كلمات از بيان آن قاصر هستند ، اشكها با جذابيت خاصي نشان ميهند و اعتباري را كه اشك در برقراري ارتباط با ساير انسانها به ارمغان ميآورد ، در سخن وجود ندارد . انسان ممكن است در برابر صحبتهاي ديگران يا اعمالي كه از آنها سر ميزند ، به شبهه بيفتد؛ اما وقتي اشك سرازير ميشود به صحبتهايي كه فرد پيش از اين اظهار داشته ، قوت و اعتبار بخشيده ميشود. گريستن وصميميت تا زماني كه ندانيد افراد با جاري كردن اشك چشمان خود چه چيزي ميخواهند بگويند هرگز نميتوانيد با آنها احساس صميميت واقعي كنيد . وقتي دو دوست، دو شريك و يا عاشق و معشوق احساس كنند كه به راحتي ميتوانند افكار و احساسات خود را ابراز كنند ، درك متقابل ميان آنها بيشتر ميشود. در بيشتر مواقع وقتي فردي ميگريد ، هم ميخواهد مشكلش حل شود و هم اينكه كسي به او گوش فرا دهد و او را درك كند. ابتداييترين سطحي كه با آن ميتوان با افراد ارتباط برقرار كرد ، جاري ساختن اشك است. گشودن رمز مفاهيم سرشك ديدگان زماني كه بتوانيد به رمز مفاهيم اشكهايي كه جاري ميسازيدع پي ببريد هرگز به مسائل با اهميت زندگيتان توجه نخواهيد كرد . اگر به هنگام ناراحتي و برانگيخته شدن احساساتتان بگرييد معلوم ميشود كه در اين گونه مواقع ، ميتوان با احساسات و علاقه قلبي آشنا شد . عجيب اينكه گريستن يكي از معدود نمايشهاي احساسي است كه تنها راه براي برقراري ارتباط با ديگران نيستغ بلكه حيطه كار آن وسيعتر است . مهمتر از همه اينكه بعضي مواقع شما مايليد تا بدون حضور شخص ديگري و در خلوت خودتان گريه كنيد ؛ در چنين شرايطي ، اشكهايتان نه تنها تجلي نوعي ارتباط هستند بلكه تراوش حالات دروني احساسات نيز ميباشند زماني كه هنگام عزيمت به جايي اشك ميريزيم اشكها پيام وابستگي ما را ميرسانند و اين منجر به صميميت ميان افراد ميشود. وقتي كودكان براي انجام مسافرت طولاني خانه و اعضاي خانواده خود را ترك ميكنند ما عشق خودمان را نسبت به آنها و ناراحتي از رفتنشان را تنها با كلام يا دادن هديه ابراز نميكنيم بلكه با جاري ساختن اشك، احساساتمان را نشان ميدهيم و نمونه بارز آن زماني است كه افرادي با هواپيما به مسافرت ميروند و بدرقه كنندگان آنها با تمام وجود و با حركتهاي دست خود با آنها خداحافظي ميكنند و مسافر و بدرقه كننده هر دو با هم ميگريند. گريستن همراه ديگران همانند اين است كه در غذا و نوشيدني ديگري شريك شويم. وقتي فرد ديگري تنها و آسيبپذير است، با گريستن به او ميپيونديم. اين شفافيت گريستن است كه ما را با درد مشترك ، با يكديگر نگاه ميدارد و همين زمان است كه ما احساس نزديكي زياد با آنها ميكنيم ؛ گويي كه عضوي از خانواده آنها هستيم پينوشت1- اگر اشك نبود سرزمين وداع آتش ميگرفت پينوشت2- چهرهي زرد مرا بين و مرا هيچ مگو/ درد بيحد بنگر، بهر خدا هيچ مگو/ دل پرخون بنگر، چشم چو جيحون بنگر/ هر چه بيني بگذر؛ چون و چرا هيچ مگو و... [ جمعه سیزدهم اسفند 1389 ] [ 17:3 ] [ fateme-n ]
صداي ساز و آواز و هياهوي اهل مجلس مانند هميشه از آن خانه بلند بود.عربدهي مستانهي آنها گوش فلك را كر ميكرد.نغمهي كنيزكان آوازخوان،عقل و هوش از همه ربوده و آنها را از عالم و آدم بيخبر ساخته بود.تقدير چنين بود مردي كه نغمهاي آسماني بر زبان داشت و گلواژهي نام دوست بر لبانش ميشكفت،گذارش به آن خانه بيفتد.چراغ در دست دربهدر به دنبال انسان ميگشت.عطش هدايت گمشدگان وادي ضلالت داشت و درد سعادت بشر.در سيمايش هالهاي از شكوه و جلال خدايي با پرتوي از جلال و مهرباني درآميخته بود.درست در همين هنگام كنيزكي در خانه را گشودتا مقداري خاكروبه پشت در بگذارد.نگاهش به چشمان نافذ و پررمز و راز آن مرد خدا افتاد.چهرهي پرفروغ آن مرد كه براثر عبادت فراوان زرد گشته بود و هيبت و وقارش،كنيزك را در جايش ميخكوب كرد. آهنگ موزون كلام مرد كه با هر جاني آشنا بود،كنيزك را به خود آورد:صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟كنيزك پاسخ داد:البته كه آزاد است.چگونه ممكن است كسيكه آقا و سرور است و خدمتگزاران،غلامان،كنيزان فراوان و خدم و حشم بسياري دارد و همگي گرد شمع وجودش ميگردند و آمادهي خدمت و گوش به فرمان اويند،بنده و زيردست كسي باشد؟ آن مرد آسماني كه بندهي صالح و شايستهي خداوند و حجّت او در زمين،حضرت موسيبنجعفر(ع) بود،فرمود:تعجبي ندارد كه صاحب اين خانه آزاد است؛اگر عبد خدا بود و بند بندگي او را بر گردن داشت،چنين جسور و بيپروا و افسار گسيخته نبود و حدود الهي را پايمال سم ستوران هوا و هوس نميساخت و كشور وجودش را دربست به لشكريان شيطان تسليم نميكرد.درنگ كنيزك بيش از اندازهء معمول به درازا كشيد.وقتي به خانه برگشت،مولايش "بُشر" علت تاخيرش را جويا شد.كنيزك داستان ديدارش با امام همام و سخناني را كه ميان آندو گذشته بود،براي بشر بازگفت تا به اين جمله حضرت رسيد: " اگر بنده بود،چنين گستاخ نبود".اين سخن چون پتكي سنگين برسرش فرود آمد و دنيا در نظرش تيره و تار گرديد.احساس كرد تازه از خوابي گران و چندين ساله بيدار شده واز زير خروارها گرد و غبار غفلت و بيخبري بيرون آمده است.هماي سعادت بربام او نشسته بود و نسيم رحمت به كوي او وزيدن گرفتهبود.فرصت را از دست نداد.چنان باشتاب از خانه بيرون آمد كه پوشيدن كفش را از ياد برد.آن سخن آسماني كه از حلقوم مردي ملكوتي برخاسته بود،تا عمق روح و جان بُشر نفوذ كرده بود.كوچههاي تنگ وباريك را يكي پس از ديگري در جستوجوي مسيحادمي كه زندگي دوبارهاي به او بخشيده بود،پشت سرگذاشتو سرانجام چشمش با ديدن سيماي تابناك آن امام معصوم كه تجليگاه جلال و كمال خداوند،روشن گرديد.به پايش افتاد و عذر تقصير به پيشگاهش آورد؛از جان و دل اظهار ندامت كردو خالصانه به توبه روي آورد.اكنون آزاد و رها گشته بود و احساس تولدي دوباره ميكرد. نشنو از ني؛ني حصيري بينواست،بشنو از دل ؛دل حريم كبرياست،ني بسوزد خاك و خاكستر شود،دل بسوزد خانهي دلبر شود. گفتهاند به پاس آن لحظهء پرافتخار و زرين كه با پاي برهنه به شرف توبه نائل گشت،ديگر كفش نپوشيد و از آن پس به "بشر حافي" يعني "بشر پابرهنه"معروف گشت و چون قلبش با انوار هدايت روشن گشته بود،نه تنها خود راهرو راه بندگي و حقيقت شد،بلكه رهبر اين راه و راهنماي حقجويان گرديد. [ جمعه هفدهم دی 1389 ] [ 15:45 ] [ fateme-n ]
![]() روز از نيمه گذشته است.از صبح جنگي نابرابر بين سپاه حق با سپاه باطل در جريان بوده است.گويا ابرها با آسمان قهر كرده اند و خورشيد نذر كرده با خورشيد كربلا غروب كند كه ذره اي از تابش خود نمي كاهد.ديگر صداي چكاوك شمشيرها بگوش نمي رسد اما اسبهاي بي صاحب با شيهه سوزناك خود ولوله اي برپا كرده انذ.تعدادي از بدنهاي پاره پاره و خون آلود شهيدان در نزديك خيمه گاه رديف شده انددر حاليكه قطعاتي از بدن آنها هنوز در ميدان باقيمانده است.گروهي ديگر هنوز در ميدان و روي خاكهايي كه با سم اسبان شخم زده شده اند افتاده اند. نه فرصت و مجالي فراهم شده و نه كسي باقي مانده است تا "گلهاي پرپر" جسد پاره پاره يا نيمه جان ياران اباعبدالله را به خارج از ميدان جنگ انتقال دهد.اجسادي نيز بدليل ازهم پاشيدگي قابل انتقال نيستند. گاه گاهي صداي خرخر گلوهاي بريده و ناله هاي دردناك از دور و نزديك شنيده مي شود. ديگر فرياد الله اكبرهاي عباس بگوش نمي رسد. از هماورد طلبيها و رجزخوانيهاي علي اكبر خبري نيست.علي اصغر از بي شيري و تشنگي بي تابي نمي كند.قاسم آرام گرفته است. عبدالله چشم و دم فرو بسته است.حسين عليه السلام خسته،داغديده تنها و بي ياور مانده است.كودكان حرم ديگر طلب آب نمي كنند و با شنيدن هر خبر مرگي تاب و توان خويش را بيشتر از كف ميدهند.هريك به گوشه اي از چادر خزيده زانوي غم در بغل گرفته اند.همچون بيد بدنشان ميلرزد گويا در آن بيابان سوزان سرما بر آنان مستولي گشته است. با آن خداحافظي دردناك حسين عليه السلام اهل حرم اميدي به بازگشت پير و مرادشان ندارند.اضطراب و نگراني لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر ميشود.آيا حسين عليه السلام زنده باز خواهد گشت؟ آيا دوباره لطافت و صفاي دست مولايشان را بر سر يتيمي خويش احساس خواهند كرد؟همه اهل حرم داغ از دست دادن پدر،برادر وفرزند خويش را فراموش كرده اند و به حسين عليه السلام مي انديشند.زمين و زمان براي سلامتي او دست بدعا برداشته اند. اي شمشيرها چه ميشود كه شما نيز همچون كارد حضرت ابراهيم،بر گلوي اسماعيل<كندشويد و رگهاي گردن حسين عليه السلام را نبريد؟اي ابرها همچنان كه در مسجد غمامه برسر رسول خدا سايه گسترديد بياييد و بر بالاي بدن هاي شهيدان و بدن خسته حسين عليه السلام و كودكانش سايه افكنيد و كمي از سوز تشنگي اطفال بكاهيد. اي خورشيد چرا همچون آتشي كه بر ابراهيم سرد شد از داغي تابش خود نمي كاهي؟اي مرغان آسمان چرا ابابيل نميشويد و پيل سواران يزيدي را از پاي درنمي آوريد؟اي بادها چرا طوفان نمي شويد و بناي كاخ ستم را ويران نميكنيد؟اي زمين چرا به لرزه در نمي آيي؟ اي كوه ها چرا فرو نمي ريزيد؟ اي آسمان چرا دكاً دكا نمي گردي؟اي ابرها چرا نمي گرييد و با اشك خويش زمين تفتيده كربلا را براي اطفال نمناك نميكنيد؟اي ملائكه المسومين چرا همانطور كه رسول خدا را در جنگ بدر ياري كرديد بياري پسر رسول خدا نمي شتابيد؟اي كشته ها!آهاي ياران حسين ! اي عباس! اي علي اكبر! قاسم! جعفر! عون!حر! مسلم! چرا مثل اصحاب كهف دوباره زنده نمي شويد و سيد پير و دل شكسته را ياري نمي كنيد؟آخر حسين وارث آدم است حسين وارث ابراهيم خليل و موساي كليم است. كاش آن زمان گردون سرنگون ميشد كاش...اما افسوس، افسوس كه شمشيرها سر مبارك حسين عليه السلام را از تن جدا كردند و هردو دو خورشيد ( خورشيد آسمان و خورشيد كربلا، ارض و سماء )با هم غروب كردند. آسمان و زمين سياه و تيره تار شد و به عزاي شاه مظلومان و يارانش نشست. " كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا "
[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 9:50 ] [ fateme-n ]
خدايا جهنم تو فرداست پس چرا من امروز مي سوزم !؟؟؟؟
در مسير رسيدن به تو هرچند كه ميدانم پاهايم با سرزمين رنج ها و غصه ها اشنا ميشود اما قدم به راه ميگذارم و آنچه به پاهاي كم توانم قوت و مدد مي بخشد جاذبه ديدار توست و نواي توانمندي كه نگراني خاطرم را تسكين ميدهد كلام خودت است كه ميگويد درين محيط حتي اگر مثل قصري كه حباب ميسازد وبا كوچكترين وزشي خراب ميشود باشي باز هم با لطف خود آبادت ميكنيم (درين محيط چو قصر حباب اگر صد بار خراب مي شوي آباد مي كنيم تورا) بارها شده آرزو كردم كاش كاش مثل خضر كه از حقايق كارها آگاه بود، مي بودم تا هر غمي با تصوير كردن مصلحتي كه در انتظارم است تحملش برايم ساده تر ميشد در اين صورت ديگر غمها به خود جرات اين جسارت را نمي دادند كه بخواهند مرا اسير سحر و جادو كنند با اينكه ميدانند تو روزي سحر آنها را باطل مي كني و مرا از چنگالشان آزاد خواهي كرد... گاه با خودم ميگويم چه ميشد من هم آنقدر خوب و زيبا بودم كه نيازي نبود هر دم ودقيقه از درد بنالم كه ساقي ايام قصد دارد و موظف است چه آزار ديگري را به جام غنچه زندگي ام بريزد تا علف هاي هرز كه مثل پيچكي دورش پيچيده اند از پاي درآورد علفهايي كه مجال حركت و رسيدن به ديار شكوفا شدن و گل شدن را از او دزديده اند همان وادي اي كه ابر رحمت تو بر وجود غبار آلوده به رنجهايم ميبارد و خوشحال و سرزنده ام ميكند، درين صورت اندوهي كه باقي ميماند فقط هماني بود كه داماد عا شق و مجنون و سينه چاك عروس دنياست و به هيچ وجه نمي تواند رشته پيوندش را با او بگسلد هر چه نكني حق دارد چرا كه اوعاشق است..... پي نوشت 1- امام علي مي فرمايد: خداوند بندگانش را به سختي هاي مختلف مي آزمايد و با كوششهاي گوناگون از آنان بندگي ميخواهد و ايشان را به اقسام چيزهايي كه ناپسندشان مي باشد،امتحان مي نمايد تا تكبر را از دلهاي ايشان خارج و فروتني را جايگزين كند.... براي اينكه ان امتحان را درهاي گشاده بسوي فضل و وسايل آسان براي عفو خويش قرار دهد پي نوشت 2- مساز رو ترش از گوشمال ما ، كه ما به تربيت استاد مي كنيم تو را
[ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 7:44 ] [ fateme-n ]
ريشه ضرب المثل" دسته گل به اب دادن" ريشه اين ضرب المثل به صورتهاي گوناگون گفته شده از آن جمله: می گویند اهریمن میان انسان ها دوستی داشت این دوست می خواست برای پسرش زن بگیرد. به اهریمن گفت: خواهشی از تو دارم که پیروان تو در روز عروسی کاری انجام ندهند که مهمان های ما آزرده بشوند ». شیطان قول داد و به پیروان خود نیز سفارش کرد. روز عروسی فرا رسید برای این که مهمانی از هر جهت باشکوه باشد آب به حوض خانه انداخته بودند. یکی از پیروان اهریمن بیرون خانه در کنار نهر آب نشست و دسته گلی را که در دست داشت به آب انداخت ، آب ، دسته گل را به میان حوض برد. کودکی در اندیشه گرفتن گل به کنار حوض آمد و در آب افتاد و مُرد و عروسی به سوکواری تبدیل شد . دوست اهریمن گله گذاری کرد. اهریمن آن پیرو خود را خواست و به او گفت : چرا چنین کردی ؟ پاسخ داد: من کاری نکردم ، تنها برای آذین مهمانی دسته گل به آب دادم! ریشه این ضرب المثل این طور هم آمده است : مردی بسیار شوم وجود داشت که هر جا می رفت چون بد شگون بود دردسر می آفرید. او برادر زاده ای داشت که بدو علاقه مند بود و می خواست عروسی کند قرار شد از او در عروسی دعوت نکنند تا عروسی عزا نشود. او بیرون از ده در اندیشه بود که کاش می توانست به عروسی برود که ناگهان چشمش به بوته گل زیبایی می افتد و با خود می گوید: « این جوی آب ، راست از میان باغ برادرم می گذرد خوبست دسته گل زیبایی ببندم و به آب جوی بسپارم تا وقتی به برادرم رسید بداند که اگر من آنجا نیستم ولی دلم آنجاست . دسته گلی که به باغ می رود موجب شد کودکی که خواسته بود آن را از آب بگیرد در آب افتد و کشته شود . روز دیگر که مرد شوم به خانه برمی گردد و عروسی را عزا می بیند چون از سبب مرگ کودک جویا می شود ؛ می شنود که داستان چه بوده و آه سوزناکی از دل بر می آورد که این کار خودش بوده است .
[ سه شنبه ششم مهر 1389 ] [ 8:0 ] [ fateme-n ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||